ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

یه جمعه عالی

1392/2/21 13:01
234 بازدید
اشتراک گذاری

دیشب خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و ملالی نبود به جز دوری دختر گلم که واقعا جاش خالی بود و البته ذهن و دل ما که همش پیش ایشون بود.

از دو هفته قبل قرار بود با بابا محسن و یه سری از دوستانمون بریم کنسرت کیوان ساکت و سالار عقیلی. من اصلا دلم راضی نبود چون باید شما رو چند ساعت تنها می ذاشتم اونم شب که شما از یازده به بعد، بد قلق میشی بدجور.

اما به خاطر دل بابایی که خیلی کیوان ساکت رو دوست داره نه نیاوردم.

و البته عمه جون که قرار بود شما رو نگه داره و دلم بهش قرص بود.

دیگه نمیگم در حالی که به ما خیلی خوش می گذشت، شما بابای عمه زهرا رو اوردی جلوی چشماش و وقتی ما رسیدیم خونه موهای عمه زهرا مثل انیشتن شده بود و خونه مون؛ انگار یه بمب توش منفجر شده بود، چون عمه جون برای آروم نگه داشتن شما مجبور شده بود هرچی تو خونه هست و نیست  از قبیل اسباب بازی هاتون و ...  رو بیاره بریزه وسط خونمون، کلی هم کاغذ پاره کرده بودین.

واقعا دست عمه جون درد نکنه که تمام تلاشش رو برای آروم نگه داشتن شما کرده بود و کمک خیلی بزرگی کرده بود تا کلی به من و بابایی خوش بگذره.

وقتی رسیدم خونه شما فقط منو می خواستی و من حتی برای تعویض لباسام نمی دونستم چکار کنم. شما کلی گریه کردی و تا صبح چند بار از خواب پریدی و گریه کردی که البته فکر کنم بخشی از این بی تابی به خاطر درآوردن دندونات بود.

البته خودمونیما کلی لوس شدی اگر من سر کار میرفتم چکار می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته نگران نشو چون من خودمم اصلا دلم نمیاد تا شما هنوز کوچیکی برم سر کار. واقعا تحمل یه لحظه دوریت رو ندارم و تو کنسرت از بس نگاه به ساعت کردم همه رو کلافه کردم .

قول میدم هفت سالت شد حتما ببرمت یه عالمه کنسرت.قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

 

       

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)